|
06/02/1388 |
|
نفس انسان
مولوی افسانه ای نقل می کند که مردی طالب گنج بود و همیشه دعا و تضرع و زاری و خدا خدا می کرد که : خدایا ! این همه گنج ها را مردم زیر خاک کردند و بعد رفتند و اینها مانده زیر خاک ها و کسی استفاده نمی کند، خدایا! به من گنجی را بنمایان که بروم آن را اکتشاف کنم و بعد یک عمر راحت زندگی کنم. مدت ها خدا خدا می کرد، تا بالاخره در عالم رویا خواب نما شد که : می روی در فلان جا، بالای فلان کوه، فلان نقطه می ایستی و
نفس انسان
مولوی افسانه ای نقل می کند که مردی طالب گنج بود و همیشه دعا و تضرع و زاری و خدا خدا می کرد که : خدایا ! این همه گنج ها را مردم زیر خاک کردند و بعد رفتند و اینها مانده زیر خاک ها و کسی استفاده نمی کند، خدایا! به من گنجی را بنمایان که بروم آن را اکتشاف کنم و بعد یک عمر راحت زندگی کنم. مدت ها خدا خدا می کرد، تا بالاخره در عالم رویا خواب نما شد که : می روی در فلان جا، بالای فلان کوه، فلان نقطه می ایستی و تیری هم به کمان می کنی،هر کجا که این تیر افتاد، گنج آن جاست. بیل و کلنگ و دستگاهش را بر داشت و رفت به آن نقطه ، دید همه علامت ها درست است. تیر را به کمان کرد و گفت : حالا به کدام طرف پرتاب کنیم ، یادش افتاد که به او نگفته اند به کدام طرف. گفت : حالا یک طرف پرتاب می کنیم ، تیر را با قوت به یک طرف پرتاب کرد. نگاه کرد که تیر کجا افتاده، بعد با بیل و کلنگش رفت برای گنج ،کند و کند، هر چه کند پیدا نکرد، بالاخره آن قدر کند که گفت : دیگر اگر کسی هم گنجی زیر خاک کند از این بیشتر پایین نمی رود. حتما من اشتباه کرده ام ، باید به یک طرف دیگر پرتاب کنم. رفت به یک طرف دیگر پرتاب کرد، باز آمد و هر چه کند، پیدا نکرد؛ شمال و جنوب و مشرق و مغرب، چند روز کارش این بود، بعد به شمال شرقی و جنوب غربی و همه جهات.مدتی این بیچاره زحمت کشید و چیزی پیدا نکرد. دو مرتبه رفت در مسجد و دعا و فریاد ، تا بار دیگر خواب نما شد، همان شخص به خوابش آمد، به او گفت : این چه پیشنهادی بود که به ما کردی، ما که هر چه گشتیم پیدا نکردیم. گفت : چه کار کردی؟ گفت: من رفتم آن جا ایستادم و تیر به کمان کردم ، یک دفعه از این طرف پرتاب کردم ، یک دفعه از آن طرف. گفت : ما کی به تو گفتیم که تیر را به قوت بکش و پرتاب کن؟ ما گفتیم تیر را به کمان بگذار هر جا خودش افتاد. روز بعد رفت و تیر را به کمان کرد و هیچ نکشید ، رهایش کرد، همان جا جلوی پایش افتاد، زیر پای خودش را کند و گنج را پیدا کرد. شخصی بود در مشهد به نام آقای آقا شیخ مجتبی قزوینی، می گفت : ما این داستان را در مثنوی خواندیم، به مرحوم میرزای کرمانشاهی رسیدم و گفتم : آقای میرزا ! این ملا دراین شعر چه می خواهد بگوید؟ این داستان هدفش چیست؟ فقط یک جمله در جئاب من گفت :" و فی انفسکم افلا تبصرون" می خواهد بگوید : مطلب در خودت است ، کجا این طرف و آن طرف می روی؟! |