Javascript must be enabled in your browser to use this page.
Please enable Javascript under your Tools menu in your browser.
Once javascript is enabled Click here to go back to heyat
 :  عمه ی سادات  :  جلسه سی و چهارم  :  جلسه سی و سوم  :  جلسه سی و یکم  :  "علی کیست؟"  :  "خورشید موعود"  :  "پناه بی کسان"  :  "آخرین موکب"  :  در مدح حضرت ابا الفضل العباس(ع)  :  نفس انسان
صفحه اصلی
 
 
 
امروز : 16/06/1389
صفحه نخست arrow ایستگاه های صلواتی arrow ایستگاه داستان arrow نفس انسان
 
 
نفس انسان چاپ ارسال مطلب
06/02/1388

نفس انسان

مولوی افسانه ای نقل می کند که مردی طالب گنج بود و همیشه دعا و تضرع و زاری و خدا خدا می کرد که : خدایا ! این همه گنج ها را مردم زیر خاک کردند و بعد رفتند و اینها مانده زیر خاک ها و کسی استفاده نمی کند، خدایا! به من گنجی را بنمایان که بروم آن را اکتشاف کنم و بعد یک عمر راحت زندگی کنم. مدت ها خدا خدا می کرد، تا بالاخره در عالم رویا خواب نما شد که : می روی در فلان جا، بالای فلان کوه، فلان نقطه می ایستی و

نفس انسان

مولوی افسانه ای نقل می کند که مردی طالب گنج بود و همیشه دعا و تضرع و زاری و خدا خدا می کرد که : خدایا ! این همه گنج ها را مردم زیر خاک کردند و بعد رفتند و اینها مانده زیر خاک ها و کسی استفاده نمی کند، خدایا! به من گنجی را بنمایان که بروم آن را اکتشاف کنم و بعد یک عمر راحت زندگی کنم. مدت ها خدا خدا می کرد، تا بالاخره در عالم رویا خواب نما شد که : می روی در فلان جا، بالای فلان کوه، فلان نقطه می ایستی و تیری هم به کمان می کنی،هر کجا که این تیر افتاد، گنج آن جاست. بیل و کلنگ و دستگاهش را بر داشت و رفت به آن نقطه ، دید همه علامت ها درست است. تیر را به کمان کرد و گفت : حالا به کدام طرف پرتاب کنیم ، یادش افتاد که به او نگفته اند به کدام طرف. گفت : حالا یک طرف پرتاب می کنیم ، تیر را با قوت به یک طرف پرتاب کرد. نگاه کرد که تیر کجا افتاده، بعد با بیل و کلنگش رفت برای گنج ،کند و کند، هر چه کند پیدا نکرد، بالاخره آن قدر کند که گفت : دیگر اگر کسی هم گنجی زیر خاک کند از این بیشتر پایین نمی رود. حتما من اشتباه کرده ام ، باید به یک طرف دیگر پرتاب کنم. رفت به یک طرف دیگر پرتاب کرد، باز آمد و هر چه کند، پیدا نکرد؛ شمال و جنوب و مشرق و مغرب، چند روز کارش این بود، بعد به شمال شرقی و جنوب غربی و همه جهات.مدتی این بیچاره زحمت کشید و چیزی پیدا نکرد. دو مرتبه رفت در مسجد و دعا و فریاد ، تا بار دیگر خواب نما شد، همان شخص به خوابش آمد، به او گفت : این چه پیشنهادی بود که به ما کردی، ما که هر چه گشتیم پیدا نکردیم. گفت : چه کار کردی؟ گفت: من رفتم آن جا ایستادم و تیر به کمان کردم ، یک دفعه از این طرف پرتاب کردم ، یک دفعه از آن طرف. گفت : ما کی به تو گفتیم که تیر را به قوت بکش و پرتاب کن؟ ما گفتیم تیر را به کمان بگذار هر جا خودش افتاد. روز بعد رفت و تیر را به کمان کرد و هیچ نکشید ، رهایش کرد، همان جا جلوی پایش افتاد، زیر پای خودش را کند و گنج را پیدا کرد. شخصی بود در مشهد به نام آقای آقا شیخ مجتبی قزوینی، می گفت : ما این داستان را در مثنوی خواندیم، به مرحوم میرزای کرمانشاهی رسیدم و گفتم : آقای میرزا ! این ملا دراین شعر چه می خواهد بگوید؟ این داستان هدفش چیست؟ فقط یک جمله در جئاب من گفت :" و فی انفسکم افلا تبصرون" می خواهد بگوید : مطلب در خودت است ، کجا این طرف و آن طرف می روی؟!

نظر
افزدون جدیدجستجو
نام:
ایمیل:
 خبرم کن اگر جوابی داده شد:  
وب سایت:
عنوان:
 
 
 
 
نام کاربری
رمز ورود
ورود خودکار
بازیابی رمز عبور
عضویت در سایت
     

صفحه نخست | بی نشان | فانوس | پاتک | شهید هفته | روزانه | خادمین | حرف دل | حاج آقا تهرانی | گالری تصاویر | دریافت فایل | حاج مهدی سلحشور | تالار گفتگو

فروشگاه | اهل بیت | جلسات هیات | نکته ها | ایستگاه صلواتی | تماس با ما | پیر غلامان | اخبار | پخش مستقیم | مسابقه | پیوندها |نقشه سايت